X
تبلیغات
چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 03:05 ب.ظ

ارسال شده در دوشنبه، ۱٥ مهر ۱۳۸٧ - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ 

 

موضوع :  سهراب سپهری

 

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.خود سهراب میگوید :مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341

محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.سهراب از محل تولدش چنین میگوید :خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…


سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد
در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.بی آنکه خدایی داشته باشم …

سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد

خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….

مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…

سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…

آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت…


سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در 26 صفحه منتشر شد.دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.

دست خط سهراب که خودتان شاهدید من خوش خط تر بودم :)
دست خط سهراب که خودتان شاهدید من خوش خط تر بودم :)

سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…


شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر “مرگ رنگ” منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش

سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …

اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.

در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.

سهراب در هایدپارک لندن
سهراب در هایدپارک لندن

در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم



در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند.در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.


تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم

فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت در پاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهرانفردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.


آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد

http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/IMMORTALITY/050310104551.JPG

و سهراب …. ماندگار شد ….

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 02:50 ب.ظ

 

 ارسال شده در پنجشنبه، ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

 

موضوع :معرفی چند استاد جدید 

 

استاد !  سامان راجبی

ایشون سالیان مدیدی در دانشکده های فنی تدریس کردند ٣ سالی هم هست که دانشگاه غیرانتفاعی سراج ( مدرسه موش ها ) تدریس می کنند و مدیرگروه رشته برق همون دانشگاه هم هستند. شخصی واقعا بی سواد و عقده ای هستند. هم دانشگاهیهای جنس مونث به راحتی با ایشون می تونن درس پاس کنند و با نمرات عالی (١٢ به بالا) ولی آقایون محترم یا باید باهاشون صمیمی بشن و یا اون درس رو ترم بعد با یکی دیگه پاس کنند چون حتما می افتن.البته برای آقایون یه راه پر هزینه ی دیگه هم هست که آقای دانشمند اون راه رو توضیح دادن می تونن برن اتاق عمل و ................

ریزپردازنده تدریس خواهند فرمود

استاد نصیرزاده

ایشون هم از دانشگاه غیرانتفاعی سراج تشریف آوردن در کل استاد خوبی هستند علاقمند به فوتبال و قرار هست آز ریزپردازنده تدریس کنند

 

توضیح اینکه این اساتید رو آقای مهندس شاهرخ نوروزی(مدیر گروه برق دانشگاه خودمون) آوردن.راستی یک توضیح دیگه اینکه دانشگاه سراج از کوچ کنندگان( دکتر لک(رئیس سابق دانشگاهمون - دکتر نوروزی معاونت آموزشی سابق دانشگاهمون و .............. )تشکیل یافته.

 

می بینین ما چه اکتیو هستیم

شیطان

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 02:46 ب.ظ

سلام دوستان با توجه به اینکه این وبلاگ رو پرشین بلاگ بود و بعد از نامه هائی که اساتید و حراست لطف کردن برای این سایت ارسال کردند وبلاگ ما رو تعطیل کردند ولی من هر روز از وبلاگ پشتیبان تهیه می کردم الان که تعطیلات هست و بی کار هستم مطالب اون وبلاگ رو هم اینجا میزارم 

 

 

ارسال شده در پنجشنبه، ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ 

 

موضوع: سلام 

 

سلام دانشجویان عزیز ( بدبخت)دانشگاه(پادگان) آزاد اسلامی شبستر

عزیزان اگر عمری باقی باشه و ما رو ترور نکنن در مورد دانشگاه و اتفاقاتی که تو دانشگاه میوفته یه چیزائی براتون می نویسیم.هر چند شاید نوشته های ما برای خیلی از اساتید و پرسنل تلخ باشه ولی مهم نیست چون اونا(اکثریتشون) اعتقاد دارن دانشجو ها اصلا مهم نیستن.در ضمن همین اول بگم که

ورود افراد زیر ١٨ سال ممنوع

یا به قول بعضی کانالها

١٨+

قبل از انتقاد میخوام از اساتیدی که واقعا آدم افتخار میکنه بهشون بگه استاد تشکر کنم این اساتید باید واقعا ما رو ببخشن چون ما وقتی اینجا انتقادی می کنیم در مورد اساتید بی سوادمون هست.

نمی خوام پست اولم انتقاد باشه پس از اساتیدی که واقعا افتخار می کنیم که استادمون هستند تشکر می کنیم

استاد محترم دکتر مهری (واقعا جای تاسف هست که ایشون دیگه دانشگاه شبستر تدریس نمی کنند)

استاد محترم دکتر رضوی

استاد محترم دکتر کاویانی(ایشون هم دیگه دانشگاه ما تدریس نمی کنند)

استاد محترم دکتر  بمانا

استاد محترم دکتر سلیمی

استاد محترم دکتر اصفهانی زاده

استاد محترم دکتر هدایتی ( تو رو خدا نگین حکایتی ایشون فقط می خواست کلاس خسته کننده نباشه)

استاد محترم مهندس ستایش

استاد محترم مهندس نمازی

استاد محترم مهندس اناری

استاد محترم مهندس فرزان

استاد محترم مهندس محرم چلنگر(با اینکه خیلی ها خاطره خوشی از ایشون ندارند ولی واقعا خیلی باسواد و خیلی به قول خودمون خاکی هستند ولی داخل پارانتز کم یاب هم هستند)

مشغول تلفن

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       ...       10       11       12       13       14    >>